خرید بک لینک
انعکاس زندگی... پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳ - 22:9 - قائم شهری(شاهی) - پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید: آ آ آ ی ی ی!!صدایی از دور دست آمد: آ آ آ ی ی ی!!پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟پاسخ شنید: کی هستی؟پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!باز پاسخ شنید: ترسو!پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟پدر لبخندی زد و گفت: پسرم توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 14:25

دخترک خندهکنان گفت که چيستراز اين حلقه زرراز اين حلقه که انگشت مرااين چنين تنگ گرفته است ببرراز اين حلقه که در چهره اواين همه تابش و رخشندگیستمرد حيران شد و گفتحلقه خوشبختی است، حلقه زندگی استهمه گفتند، مبارک باشددخترک گفت: دريغا که مراباز در معنی آن شک باشدسالها رفت و شبیزنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زرديد در نقش فروزنده اوروزهایی که باميد وفای شوهربه هدر رفته، هدرزن پريشان شد و ناليد که وایوای، اين حلقه که در چهره اوباز هم تابش و رخشندگیستحلقه بردگی و بندگی است#فروغ_فرخ_زاد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 20:17

عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش می مونه

. پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پیدا نکردی هیچ وقت بهش دست نزنی

اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی

که تو دستهات نگهش داری

برچسب: نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 17:09

همین که سالمیمم شکر......ناگهان چقدر زود دیر می شودروزگاریست شیطان فریاد می زند:آدم بیاورید،سجده خواهم کرد.....خیلی از چیزهای از دست رفته دیگر برنمی گردندمثلِ اعتمادمثلِ عمر آدمیمثلِ آبروی رفتهمثلِ....مثلِ تو که رفته ای و قصدِ برگشت نداری....تنهایی بد است اما بدتر از آن اینست که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی آدم هایی که بود و نبودشان به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی داردمن از برهنگان تن فروش بیزار نیستم ، از پوشیدگان شرف فروش بیزارم . .عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 17:09

همین که سالمیمم شکر......ناگهان چقدر زود دیر می شودروزگاریست شیطان فریاد می زند:آدم بیاورید،سجده خواهم کرد.....خیلی از چیزهای از دست رفته دیگر برنمی گردندمثلِ اعتمادمثلِ عمر آدمیمثلِ آبروی رفتهمثلِ....مثلِ تو که رفته ای و قصدِ برگشت نداری....تنهایی بد است اما بدتر از آن اینست که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی آدم هایی که بود و نبودشان به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی داردمن از برهنگان تن فروش بیزار نیستم ، از پوشیدگان شرف فروش بیزارم . .عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: يکشنبه 12 تير 1401 ساعت: 11:58

همین که سالمیمم شکر......ناگهان چقدر زود دیر می شودروزگاریست شیطان فریاد می زند:آدم بیاورید،سجده خواهم کرد.....خیلی از چیزهای از دست رفته دیگر برنمی گردندمثلِ اعتمادمثلِ عمر آدمیمثلِ آبروی رفتهمثلِ....مثلِ تو که رفته ای و قصدِ برگشت نداری....تنهایی بد است اما بدتر از آن اینست که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی آدم هایی که بود و نبودشان به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی داردمن از برهنگان تن فروش بیزار نیستم ، از پوشیدگان شرف فروش بیزارم . .عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: يکشنبه 12 تير 1401 ساعت: 11:58

گويند در دربار پادشاهي وزير بسيار صادق و درستکاري بودتمام سعي وکوشش خود را صرف راحتي مردم کرده و از خلاف کاري ديگر وزيران هم جلوگيري ميکرد که باعث ناراحتي آنها ميشده.هر نقشه اي ميکشيدند که بتوانند او را پيش پادشاه بدنام کنند که باعث اخراج او از دربار شود ميسر نمي شد.بعد از نيمه شب يکي از وزيران به قصد رفتن دستشوئي از اطاقش خارج ميشدکه متوجه آن وزير در انتهاي راهرو شده با کنجکاوي و آهسته او را دنبال کردتا ديد او وارد اطاقي شدکه از آن کسي استفاده نمي کرد و يواشکي در را پشت سر خود قفل کرد. از سوراخ کليد نگاه کرد و ديد آن وزير رفت سراغ صندوقي و باز کردهو محتويات آن را نگاه ميکند. بسرعت به اطاق خود باز گشت و صبح زود بقيه وزيران را بيدار کرده جريان را تعريف کرد.همه پيش سلطان رفته و گفتند که آن وزير صندوقي در اطاقي مخفي کرده و طلا و جواهرات را از دربار دزديده و توي آن مخفي ميکند.پادشاه با ناباوري و شناختي که از او داشت به اصرار آنها وزير را احضار کرده به اتفاق سراغ صندوق رفتند و دستور داد آنرا باز کند.در صندوق که باز شد غير از يک جفت کفش و جوراب ولباسي پاره چيزي نيافتند. شاه با تعجب دليل نگه داشتن آنها را پرسيد و او در جواب گفت :قربان اينها لباس ها و کفش و جورابي هستندکه من با آنها به پايتخت آمده بودم . آنها را نگه داشتم و هر شب به آنها سر زده و نگاه ميکنم تا فراموش نکنم کي بودم و از کجا به کجا رسيده ام. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: يکشنبه 12 تير 1401 ساعت: 11:58

رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب... آب در حوض نبود ماهیان می گفتند: هیچ تقصیر درختان نیست ظهر دم کرده تابستان بود پسر روشن آب، لب پاشویه نشست و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد

برچسب: نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: سه شنبه 19 فروردين 1399 ساعت: 2:46

گریه ......... وقتی گریه كردم گفتند بچه ای ! وقتی خندیدم گفتند دیونه ای! وقتی جدی بودم گفتند مغروری !ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 21:52

همین که سالمیمم شکر......ناگهان چقدر زود دیر می شودروزگاریست شیطان فریاد می زند:آدم بیاورید،سجده خواهم کرد.....خیلی از چیزهای از دست رفتهدیگر برنمی گردندمثلِ اعتمادمثلِ عمر آدمیمثلِ آبروی رفتهمثلِ....مثلِ تو که رفته ایو قصدِ برگشت نداری....تنهایی بد است اما بدتر از آن اینست که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی آدم هایی که بود و نبودشان به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی داردمن از برهنگانادامه مطلب

برچسب: مثلِ, نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:56

همین که سالمیمم شکر......ناگهان چقدر زود دیر می شودروزگاریست شیطان فریاد می زند:آدم بیاورید،سجده خواهم کرد.....خیلی از چیزهای از دست رفتهدیگر برنمی گردندمثلِ اعتمادمثلِ عمر آدمیمثلِ آبروی رفتهمثلِ....مثلِ تو که رفته ایو قصدِ برگشت نداری....تنهایی بد است اما بدتر از آن اینست که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی آدم هایی که بود و نبودشان به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی داردمن از برهنگانادامه مطلب

برچسب: زندگی, نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:56

پیک اول راکه درپیمانه ریختآبرومان در ره میخانه ریختپیک دوم رابه عشق او زدیمباده سرشدماهمه هوهوزدیمپیک سوم را زدیم و سوختیمتار دل برپود مستی دوختیمپیک چارم پیک اهل راز بودساقی با میخارگان دمساز بودپیک پنجم پرده را از هم دریدمژده ی کشف وشهوددل رسیدپیک شیشم همرهیی داربودشوق وصل ووعده ی دیداربودپیک هفتم ماهمه ساقی شدیمساقی و جام می و باقی شدیمهفت پیک عشق، مستم کرده است ساقی امشب می پرستم کرده استادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:56

u2063زن و شوهری از زندگی خسته شدند و تصمیم گرفتند با هم خودکشی کنند.

با هم با بالای برج بلندی رفتند و مرد گفت تا ۳ میشماریم و با هم میپریم.
تا ۳ شمردند و زن پرید ولی مرد نپرید.
مرد با لبخند سقوط زن را نگاه میکرد که ناگهان چتر نجات زن باز شد و در حالی که با آرامش در حال فرود بود میگفت :
پات برسه خونه فقط من میدونم با تو

اینو گفتم بگم مرد هر چی زرنگ بازی دراره هوشش به پای زن نمیرسه
خدافظ

برچسب: زرنگ, نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:56

هر مردی احتیاج به چهار زن دارد:

تعجب نکنید
اولین زن مادر اوست.
زنی که با مهربانی او را بزرگ میکند و به او راه رفتن را یاد میدهد.
با عشق به او حرف زدن و راه درست زندگی را نشان میدهد.

زن دوم خواهر اوست.
که با او غیرت را یاد میگیرد و همبازی شدن را.

زن سوم همسر اوست
کسی که عشق را با او تجربه میکند همراه شدن و یکی شدن.

اما آخرین زن و از همه مهمتر دختر اوست.
که دنیا را با او تجربه میکند.
امیدوارم در زندگی همه آقایان این چهار زن باشند...

برچسب: چهار, نویسنده: پرنیا کاشانی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:56

صفحه بندی